مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

اندرز کردن منوچهر نوذر را

چهارشنبه 30 آذر ماه سال 1390 11:51 AM نویسنده: پروانه اسماعیل زاده نظرات: 16 نظر چاپ

 

آرش کمانگیر

 داستان را از اینجا بشنوید(ترانه)

 

 

 اندرز کردن منوچهر نوذر را

3724

منوچهر را سال شد بر دو شست؛

 زِ گیتی همی بارِ رفتن ببست.

3725

ستاره شناسان برِ او شدند؛

همی ز آسمان داستانها زدند.

ندیدند روزش کشیدن دراز؛

زگیتی، همی گشت بایست باز.

بدادند زِ آن روز تلخ آگهی،

که شد تیره آن تخت شاهنشهی :

«گه رفتن آمد به دیگر سرای؛

مگر نزدِ یزدان بِه آیدت جای!

نگر تا چه باید کنون ساختن؛

نباید که مرگ آورد تاختن!»

3730

سخن چون زداننده بشنید شاه؛

به رسم دگرگون بیاراست گاه.

همه موبدان و ردان را بخواند؛

همه رازِ دل پیش ایشان براند.

بفرمود تا نوذر آمدش پیش؛

ورا پندها داد از اندازه بیش؛

که:«این تخت شاهی فسون است و باد؛

بر او جاودان دل نباید نهاد.

مرا بر صدو بیست شد سالیان؛

به رنج و به سختی ببستم میان.

3735

بسی شادی و کامِ دل راندم؛

به رزم اندرون، دشمنان ماندم.

به فرٌ فریدون ببستم میان؛

به پندش ،مرا سود شد هر زیان.

بجستم زِ سلم و زِ تور سِتُرگ،

همان کینِ ایرج نیای بزرگ.

جهان ویژه کردم زِ پتیاره ها؛

بسی شهر کردم، بسی باره ها.

چنانم که گویی ندیدم جهان؛

شمارِ گذشته شد اندر نِهان.

3740

نیرزد همی زندگانی به مرگ؛

درختی که زهر آورد بار و برگ.

از آن پس که بردم بسی درد و رنج؛

سپردم تو را تخت شاهیٌ و گنج.

چنانچون فریدون مرا داده بود،

تو را دادم این تاجِ شاه آزمود.

چنان دان که خوردیٌ و بر تو گذشت؛

به خوشتر زمان باز بایدت گشت.

نشانی که ماند همی از تو باز،

برآید بر او روزگاری دراز،

3745

نباید که باشد جز از آفرین؛

که پاکی نژاد آورد پاک دین.

نگر تا نتابی ز دینِ خدای!

که دین خدای آورد پاک رای.

کنون نو شود در جهان داوری،

چو موبد بیامد به پیغمبری.

پدید آید آنگه به خاور زمین؛

نگر تا نیازی برِ او به کین!

بدو بگرو؛ آن دین یزدان بُوَد؛

نگه کن زِ سر تا چه پیمان بُوَد.

3750

تو هرگز مگرد از ره ایزدی!

که نیکی از اوی است و هم زو بدی؛

وز آن پس بیاید زترکان سپاه؛

نِهند از برِ تخت ایران کلاه.

تو را کارهای درشت است پیش؛

گهی گرگ باید بُدن، گاه میش.

گزند تو آید زِ پور پشنگ؛

ز توران شود کارها بر تو تنگ.

بجوی ، ای پسر! چون رسد داوری،

ز سام و ز زال آنگهی یاوری؛

3755

وز این نو درختی که از بیخ زال،

برآمد؛کنون برکشد شاخ و یال.

از او شهرِ توران شود بی هنر؛

به کین تو آید همان کینه ور.»

بگفت و فرود آمد آبش به روی؛

همی زار بگریست نوذر بر اوی.

بی آن کِش بُدی هیچ بیماریی؛

نه از دردها ، هیچ آزاریی،

دو چشم کیانی به هم بر نهاد؛

بپژمرد و برزد یکی سرد باد.

3760

شد آن نامور پر هنر شهریار؛

به گیتی، سخن ماند از او یادگار.

 

 

 

 3724: شست: شصت 

3738: پتیاره: دیو- آسیب و گزندسترگ

3738: باره: برج دژ- ریخت اوستایی وارَ به معنی گرد چیزی را گرفتن 

3740: درخت: استعاره ی آشکار از مرگ

 3753 پشنگ: در اینجا پدر افراسیاب  

پیش از این خواندیم که همسر  دختر ایرج ، پشنگ نام داشت که برادرزاده فریدون بود. پشنگ نام پسر افراسیاب و داماد توس از پهلوانان کیکاووس نیز هست.