داستان را از اینجا گوش کنید(فریما)

259 | از آن پس، بیاسود لشکر دو روز | سه دیگر، چو بفروخت گیتی فروز |
260 | نبُد شاه را روزگارِ نبرد؛ | به بیچارگی، جنگ بایست کرد. |
اَبا لشکرِ نوذر، افراسیاب | چو دریای جوشان بُد و جویِ آب. | |
خروشیدن آمد ز هر دو سرای، | ابا نالۀ بوق و هندی درای. | |
تبیره بر آمد ز درگاهِ شاه؛ | نهادند بر سر، ز آهن کلاه. | |
به پرده سرای رَد افراسیاب، | کسی را سر اندر نیامد به خواب. | |
265 | همه شب، همی لشکر آراستند؛ | همه تیغ و ژوپین بپیراستند. |
زمین، کوه تا کوه، جوشنوَران؛ | برفتند، با گرزهایِ گران. | |
بیاراست قارن به قلب اندرون؛ | که تا شاه باشد سپه را ستون. | |
چپِ شاه، گَردِ تلیمان بخاست؛ | چو شاپورِ نستوه بر دستِ راست. | |
ز شبگیر، تا خور ز گردون بگشت، | نبُد کوه پیدا، نه دریا، نه دشت. | |
270 | دلِ تیغ، گفتی، ببالد همی؛ | زمین زیرِ اسپان، بنالد همی. |
چو شد نیزه ها بر زمین سایه دار، | شکست اندر آمد سویِ مایه دار. | |
چو آمد به بخت اندرون تیرگی، | گرفتند ترکان بر او چیرگی. | |
بدان سو که شاپور ِنستوه بود، | پراکنده شد هر چه انبوه بود. | |
همی بود شاپور، تا کشته شد؛ | سرِ بخت ایران سپه، گشته شد؛ | |
275 | ز انبوه ترکانِ پرخاشجوی، | به سویِ دهستان نهادند روی. |
دهستان گرفتند ایشان حصار؛ | به سه جای بُد مَر سپه را گذار. | |
شب و روز بُد بر گذرهاش جنگ؛ | بر آمدبر این نیز چندی درنگ. | |
چو نوذر فرو هِشت پی در حصار، | بر او بسته شد راهِ جنگِ سوار. | |
سواران بیاراست افراسیاب؛ | گرفتند کارِ درنگی شتاب. | |
280 | یکی نامور ترک را کرد یاد؛ | سپهبد کَروخانِ ویسه نژاد. |
سویِ پارس فرمود تا برکشید؛ | به راهِ بیابان، سر اندر کشید. | |
چو قارَن شنود آنکه افراسیاب | گُسی کرد لشکر به هنگام خواب، | |
شد از رشک جوشان و دل کرد تنگ؛ | برِ نوذر آمد، بسان پلنگ؛ | |
که:«تورانشه، آن ناجوانمرد مرد | نگه کن که با شاهِ ایران چه کرد: | |
285 | سویِ روی پوشیدگانِ سپاه، | سپاهی فرستاد بی مر به راه! |
شبستان ما گر به دست آورد، | بر این نامداران شکست آورد. | |
به ننگ اندرون، سر شود ناپدید؛ | به دنُبِ کروخان، بباید کشید. | |
تو را خوردنی هست و آبِ روان؛ | سپاهی، به مهر، از برِ تو نَوان. | |
همی باش و دل را مکن هیچ بد؛ | که از شهریاران دلیری سَزد». | |
290 | بدو گفت نوذرکه:«این رای نیست؛ | سپه را چو تو، لشکر آرای نیست. |
ز بهرِ بُنه رفت گُستَهم و توس، | بدان گه که برخاست آوای کوس. | |
بدین زودی، اندر شبستان رسد؛ | کند سازِ ایشان چنانچون سزد. | |
نشستند برخوان و می خواستند؛ | زمانی دل از غم بپیراستند. | |
پس آنگه سوی خانِ قارَن شدند؛ | همه دیده چون ابرِ بهمن، شدند. | |
295 | سخن را فگندند هر گونه، بُن؛ | بدان برنهادند یکسر سَخُن، |
که:«ما را سوی پارس باید کشید؛ | نباید بدین رای، هیچ آرمید. | |
چو پوشیده رویانِ ایران سپاه | اسیران شوند از بدِ کینه خواه، | |
زن و زاده در بندِ ترکان شود، | اَبی جنگ، دل پر ز پیکان شود، | |
که گیرد بدین دشت نیزه به دست؟ | که را باشد آرام و جایِ نشست؟» | |
300 | چو شیدوش و گَشواد و قارن به هم | زدند اندر این رای بر بیش و کم. |
چو نیمی گذشت از شبِ دیر یاز، | دلیرانِ بیدار با او به راز؛ | |
وز آن روی دژ، بارمان با سپاه | ابا پیل و گُردان نشسته به راه؛ | |
کز او، قارن رزم زن خسته بود؛ | به خون برادر، کمر بسته بود. | |
بر آویخت چون شیر با بارمان؛ | سوی چاره جستن، ندادش زمان. | |
305 | یکی نیزه زد بر کمر بندِ اوی، | که بگسست پهنایِ پیوندِ اوی. |
سپه، یک به یک، دل شکسته شدند؛ | همه یک ز دیگر گسسته شدند. | |
سپهبد سویِ پارس بنهاد روی، | ابا نامور لشکر ِجنگجوی. | |
259-سه دیگر:سوم
264- رد: سالار
268-گرد تلیمان:پهلوانی که فرمانده چپ سپاه ایران را به عهده داشت.
نستوه: از دو پاره ن(پیشاوند نفی) + ستوه (درمانده و ناتوان) ساخته شده و معنای آن
توانمند است و کسی که با درماندگی و ستوهیدگی بیگانه است.
271: سایهداری نیزه بر زمین: کنایه از فرجام یافتن روز.
274: شاهپور: پهلوان سمت راست سپاه.
279: برخاستن آوای کوس: کنایه از پگاهان و آغاز روز.
280: کروخان:پور ویسه که به دست قارن از پای می افتد.
287:دُنب: دنبال-(دُم)
300- گشواد:پدر گودرز- از نژاد کاوه. معنای این نام، زبان آور و شیوا سخن دانسته شده است.
پنجشنبه 29 دی ماه سال 1390
نظرات: 
