آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

تهماسب- پادشاهی زو تهماسب(582-537)

چهارشنبه 3 اسفند ماه سال 1390 3:05 PM نویسنده: پروانه اسماعیل زاده نظرات: 13 نظر چاپ


 داستان را از اینجا بشنوید( ترانه- سالار- پروانه )

 

 تهماسب- پادشاهی زو تهماسب

537

شبی زال بنشست هنگام خواب؛

سخن گفت بسیار ز افراسیاب.

هم از رزم زن نامداران خویش؛

وز آن پهلوانان و یاران خویش.

همی گفت:« هرچند کز پهلوان

بُوَد بخت بیدار و روشن روان،

540

بباید یکی شاهِ خسرونژاد،

که دارد گذشته سخن ها به یاد.

به کردارِ کشتی است کارِ سپاه؛

هَمَش باد و هم بادبان تختِ شاه.

اگر داردی توس و گُستهم فر،

سپاه است و گُردانِ بسیار مَر،

نزیبد بر ایشان همی تاج و تخت؛

بباید یکی شاهِ بیدار بخت؛

که باشد بر او فرٌهِ ایزدی؛

بتابد، ز دیهیمِ او، بخردی».

545

ز تخمِ فریدون بجُستند چند،

یکی شاه، زیبایِ تختِ بلند.

ندیدند جز پورِ تهماسب، زو،

که فرٌ کَیان داشت و فرهنگ گَو.

بشد قارَن و موبد و مرزبان؛

سپاهی ز بامین و از گَرزبان.

یکی مژده بردند نزدیک زَو،

که:« تاجِ فریدون به تو گشت نو.

سپهدار دستان و یکسر سپاه

تو را خواستند، ای سزاوارِ گاه».

550

به روزِ همایون، زوِ نیکبخت

بیامد؛ برآمد بر افرازِ تخت.

به شاهی، بر او آفرین خواند زال؛

نشست از برِ تخت زو، پنج سال.

کهن بود در سال و هشیار مَرد؛

به داد و به خوبی، جهان تازه کرد.

سپه را ز کارِ بدی باز داشت؛

که با پاک یزدان یکی راز داشت؛

گرفتن نیارَست و کشتن کسی؛

وز آن پس، ندیدند کشته بسی.

555

همان بُد که تنگی بُد، اندر جهان؛

شده خشک خاک و گیا را دهان.

نیامد همی زآسمان هیچ نم؛

همی برکشیدند نان با دِرَم.

دو لشکر بدان گونه بُد، هشت ماه،

به روی اندر آورده رویِ سپاه.

بکردند یک روز، جنگی گران،

که روزِ یلان بود و رزمِ سران.

ز تنگی، چنان شد که چاره نماند؛

زلشکر، همی پود و تاره نماند.

560

سخن رفتشان یک به یک همزبان،

که:« از ماست بر ما بدِ آسمان!»

ز هر دو سپه خاست، فریاد و غَو؛

فرستاده آمد به نزدیکِ زو؛

کجا: «بهره مان ز این سرایِ سپنج،

نیامد به جز درد و اندوه و رنج.

بیا؛ تا ببخشیم رویِ زمین؛

سراییم بر یکدگر آفرین».

سرِ نامداران تهی شد ز جنگ؛

ز تنگی، نبُد روزگارِ درنگ.

565

بر آن برنهادند هر دو سخن،

که در دل ندارند کینِ کهن.

ببخشند گیتی، به رسم و به داد؛

ز کارِ گذشته، نیارند یاد.

ز رودابَد و شیر تا مرزِ تور ،

از آن بخشِ گیتی، به نزدیک و دور،

روارو چنین تا به مرزِ خُتَن،

سپردند شاهی بدان انجمن.

ز مرزی کجا رسمِ خرگاه بود،

زَو  و  زال را دست کوتاه بود؛

570

وز این روی، ترکان نجویند راه؛

چنین بخش کردند تخت و کلاه.

سویِ پارس لشکر برون راند زَو؛

کهن بود؛ لیکن جهان کرد نو.

سویِ زاولسِتان بشد زالِ زر؛

جهانی گرفتند هر یک به بَر.

پر از غلغلِ رعد شد کوهسار؛

زمین شد پر از رنگ و بوی و نگار.

جهان چون عروسی رسیده، جوان،

پر از چشمه و باغ و آبِ روان.

575

چو مردم ندارد نهادِ پلنگ،

نگردد زمانه بر او تار و تنگ.

مِهان را، همه، انجمن کرد زَو؛

به دادار بر، آفرین خواند نو.

فراخی که آمد زتنگی پدید،

جهان آفرین داشت آن را کلید،

به هر سو، یکی جشنگه ساختند؛

دل از کین و نفرین بپرداختند.

چنین، تا برآمد بر این سال پنج؛

نبودند آگه ز درد و ز رنج.

580

زمانه همانا شد از داد سیر؛

همی خواست کآید به چنگالِ شیر.

چو سال اندر آمد به هشتاد و شَش، 
ببُد بخت ایرانیان کندرَو؛

بپژمرد سالارِ خورشید فَش. 
شد آن دادگستر جهاندار زَو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

۵۴۰:سپاه به کشتی تشبیه شده است و شاه به بادبان و باد

سپاه همواره نیاز به شاهی دارد  که هم آن را به پیش براند و نیرو ببخشد، هم راه بنماید.  


۵۳۷-۵۴۴: زال، شب هنگام،باخود می گوید که ایران نیاز به شاهی نژاده دارد که کار سپاه را سامان دهد. اما پهلوانان را هر چند بیدار بخت و روشن روان باشند، بر تخت نمی‌توانند بود. پس می‌باید شاهی خردمند و برخوردار ازفرٌه ایزدی جست.


554: این بیت آیین شهریاری زو را نشان می دهد. زو کاری کرد که کسی را نمی‌گرفتند و بکشند.


550-556: زو پادشاهی دادگستر و فرخنده خو بوده  است و مردمان را از بیداد و تبهکاری باز می‌داشته است؛ تنها آنچه در روزگار او مایۀ رنج و تیره روزی ایرانیان می‌شده است، خشکسالی و تنگی روزی بوده است. با این همه دو سپاه ایران و توران هشت ماه ، رویاروی یکدیگر آماده نبرد می‌مانند و روزی نیز به جنگی گران دست می‌یازند؛ اما تنگی و بی‌توشگی، سرانجام، آنان را به آشتی می‌گرداند.


556: برکشیدن نان با درم: نان آن چنان گران بود که آن را با درم می کشیدند و همسنگ آن درم از خریدار می ستاندند.- کنایه‌ای ایمایی از تنگنایی نان و بهای بسیار آن.


555: شده خشک خاک و گیا را دهان: خاک و گیاه دارای دهان پنداشته شده‌اند.  


۵۵۷-۵۶۰: دو لشکر بدان سان در رنج و آزار از تنگسال، هشت ماه روباروی یکدیگر ماندند؛ روزی به نبردی گران و دشوار دست یازیدند که روزِ دلیری و جنگاوری پهلوانان و سالاران بود؛ اما کار، از کمی و تنگنایی بنه و توشه آن چنان شد که هر دو سپاه درمانده و بیچاره شدند و شیرازه و تار و پودشان از هم گسیخت. هر یک همداستان با دیگری این سخن را بر زبان می راند که: «آنچه از بدی و آزار آسمان بر ما می رسد، از خود ماست و ما خویشتن سبب ساز آن بودیم». 

 

561-566-  هر دو سپاه پس از گذراندن هشت ماه  قحطی و نبردی سخت به یک نتیجه می رسند، با هم پیکی را نزد زو می فرستند. پیک  از سرای سپنجی می‌گوید و یاد آور می‌شود که تنگدستی اندیشۀ نبرد را از فرمانروایان برده بود و زمان درنگ در آشتی نبود.  

هر دو سپاه به این می رسند که سرزمین‌ها را درست و به داد میان خویش بخش کنند

 

575-مردم: در معنی مرد و انسان به کار رفته است


با سپاس ویژه از همراهان گرامی فرناز (تایپ) و فرشته (عکس)